سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

16 ماهه شدی

قشنگنرینم سلام آغاز 16 ماهگیت دقیقا مقارن بود با میلاد باسعادت پیامبراکرم (ص)... چه خجسته تقارنی ما آبادان بودیم پیش خاله ها و مامان جون و بابا جون و اونها هم کلی زحمت کشیدن و واسه شما تاب خریدن که کلی هم ذوق کردی اونجا با بچه ها بازی میکردی و من لذت میبردم. همه دوست داشتن و همه متفق القول میگفتن که ماشالله خیلی شیطونی ( خونه خاله سارا هم که رفتیم کاغذ دیواریشون که یه ذره اش بلند شده بود و بیشتر کشیدی و مامانی کلی خجالت کشید و شرمنده شدم) جدیدا از دیدن برنامه عموپورنگ خیلی ذوق میکنی و با آهنگ ها شروع میکنی به رقصیدن اگه بشه یه کوچولو از فیلم رقصت و میذارم اینجا ماشالله دیگه کامل همه حرفامونو متوجه میشی دو روز پیش یعنی ...
24 دی 1394

15ماهگی گل پسر

پسر مهربانم سلام به امید خدا پنج روز دیگه 16 ماهت تمام میشه و وارد هفدهمین ماه زندگیت میشی. هفدهمین ماهگردت مصادف میشه با میلاد رسول خوبی ها و امام جعفرصادق (ع)، چه فرخنده روزی پانزدهمین ماهگردت اصفهان بودیم. ماه پیش که بابایی واسه اربعین رفت کربلا، ما با مامان جون و خاله نرگس و زهرا رفتیم اصفهان، پیش امیرمهدی و محمدمهدی. خیلی عالی بود. کلی با ماشین های محمدمهدی بازی میکردی و یه عالمه ذوق داشتی. امیرمهدی و خیلی دوست داشتی. وقتهایی که تازه از خواب بیدار میشد میرفتی می بوسیدیش اما زمانی که وقت بازی میرسید دیگه اجازه نمیدادی امیرمهدی با اسباب بازی هاش بازی کنی و مدام میرفتی می گرفتی شون و بعضا کار به موکشی میرسید و باید جداتون میکردیم ...
21 دی 1394

14ماهگیت

نفسم، عشقم، عسلم سلام الان که دارم واست وبلاگتو آپدیت میکنم شما خوابی. ماشالله وقتایی که بیداری اصلا واسه مامانی فرصت نمیذاری و البته این روزها لب تاپو که روشن میبینی همش میخوای بیای و با دکمه هاش بازی کنی روز به روز شیرین تر میشی و توانایی هات بیشتر میشن (خداروشکر). الان دیگه خودت میتونی تو لیوان و به تنهایی آب بخوری (هرچند خیلی وقتها از عمد و واسه آب بازی، آبها رو میریزی رو زمین ) از باباجون یاد گرفتی موقع غذاخوردن دعا میخونی و اون لبهای کوچولوتو تکون میدی (به نشانه ی زمزمه) نماز میخونی و هروقت نوحه میشنوی سینه میزنی. صحبتهامون رو متوجه میشی و وقتی ازت کاری رو بخوام تقریبا 60 درصدشو میفهمی و انجام میدی. چند روز پیش ه...
27 آبان 1394

ورود به 13ماهگی

مهربان پسرم سلام این روزها بشدت شیرین شدی..... جیگرم یاد گرفتی که بوسمون کنی و چقدر حس خوبیه بوسه های تو هیچوقت نمی تونستم تصور کنم شیرینی این لحظه رو .... خدایا شکرت از خاله زهرا یاد گرفتی که بوس بفرستی با اون دستای کوشولوت... وقتی پی پی میکنی میای منو می بری دم دستشویی تا بشورمت (البته بعضی وقتها) امروز که بابایی از سرکار اومد و داشت رو صندلی غذا میخورد خودت رفتی پاهاشو بوسیدی و منو بابایی غرق تعجب و شادی شدیم. یه روز هم من خواب و بیدار بودم و شما بیدار شده بودی و اومدی بالای سرم و بوسم کردی خیلی عزیزی هنوز دندون جدید درنیوردی و فعلا همون 6تا رو داری عاشقتیم ...
13 مهر 1394

زایر کوچولوی امام رضا (ع)

نفسم سلام خیلی وقته از آخرین پستم میگذره. دقیقا وقتی یکسال و 14 روزت بودیم عازم مشهد شدیم. اولین مسافرت سه تایی که تنها بودیم و با ماشین خودمون بودیم. جای خاله نرگس خیلی خالی بود... انشالله سفر بعدی دوباره باهم باشیم. خداروصدهزار مرتبه شکر خیلی همه چیز عالی بود و خوش گذشت. ماشالله تو خیلی پسر گلی بودی و اصلا مامان و بابا رو اذیت نکردی. هرچند باز موقع تعویض لباس و پوشک مقاومت میکردی اما هرچقدر بقیه میگفتن مسافرت با بچه ی نوپا خیلی سخته تو شدی مثال نقض شون. البته میدونم همش از لطف آقا بوده اونجا تو حرم واسه خودت کلی بازی میکردی و بهت خوش میگذشت. کل صحن رضوی رو پیاده قدم زدی. دنبال کبوترها دویدی. از پله های دارالحجه واسه خودت بال...
13 مهر 1394

واکسن یکسالگی

سلام جیگرم امروز با بابایی رفتیم واکسن یکسالگی تو زدیم. خداروشکر اذیت نشدی و گریه نکردی. منحنی رشدت هم خوب بود خداروشکر وزن: نذاشتی وزنت کنن اما من تقریبی بشون گفتم 10 کیلو هستی. قد: 74.5 سانت دور سر: 44.5 سانت ماشالله خانمه راضی بود اما گفت از این به بعد باید بیشتر غذا بخوری تا شیر وگرنه رشد نمیکنی حالا انشالله جیگرمامانی همکاری میکنه و غذاهاشو بهتر میخوره. انشالله فعلا همون شش تا دندون و داری مهربونم خدایا شکردلمو به خودت میسپارم... درپناه حق ...
10 شهريور 1394

محمدپارسا به آرایشگاه میرود...

سلام جیگرم دیروز بعد از کش و قوسهای فراوان، آخر موفق شدم ببرمت آرایشگاه. موهات حسابی بلند شده بودن. هرچند از نظر خودمون خوشکل بودن اما نامرتب بنظر میومدی. بابایی راضی نبود اما مامانی کلی اصرارش کرد و رفتیم آرایشگاه تخصصی کودک "هیوا". داخلش خیلی قشنگ و جالب بود. سالنش مثل مهدکودک بود و شما در ابتدا مشغول بازی شدی اما وقتی نوبت کوتاهی شما شد حسابی گریه کردی. اینقدر گریه کردی و نمیذاشتی کسی به موهات دست بزنه که خانم آرایشگر گفت بگیرمت تو بغلم و موهاتو کوتاه کنه. من دوست نداشتم با موزر موهاتو کوتاه کنه. اولش با قیچی کارمیکرد اما بعد که دید اصلا نمیشه بهت نزدیک شد گفت مجبورم که از موزر استفاده کنم. خلاصه بعد کلی کلنجار و گری...
25 مرداد 1394

یازدهمین ماهگرد و دندونهای جدیدت

شکرم سلام از اینکه با تاخیر آپ میکنم، ببخشید این چندوقته مشغول مقاله نوشتن بودم. راستی به قدم مبارک شما مقاله مامانی اکسپت شد... خداروشکر دهم و یازدهم مرداد ماه، پنجمین و ششمین مرواریدت هم جوونه زدن. مبارکه 12 مرداد ماه هم اولین باری بود که خودت با قاشق غذا خوردی. هرچند همشو میریختی ولی خیلی ذوق کرده بودی و اصلا دوست نداشتی کسی کمکت کنه واسه غذاخوردن. به مناسبت یازدهمین ماهگردت با بابایی بردیمت پارک و تو خیلی ذوق کردی. اولش همش این ور و اونور و نیگاه میکردی اما کم کم خودتم مشغول بازی شدی. سوار یه ماشین شدی و کلی با فرمونش بازی میکردی و خیلی خوشحال بودی. مامانی هم کلی ازت فیلم گرفت جدیدا خیلی به کتاب علاقمند شدی هم...
23 مرداد 1394